به نام پدر

نیمه ی تابستان برای من فقط یک معنی دارد و آن هم تنها مردی است که عاشقانه دوستش دارم و عاشقانه دوستش خواهم داشت تا ابد. مردی که بهش با تمام وجود احترام می گذارم و شخصیتش را می ستایم. تنها مردی که اگر روزی از من ناراحت یا نا امید شود، از درون می شکنم، خرد می شوم. و تنها مردی است که در تمام رویاهایم حضور دارد و می گوید بهت افتخار می کنم عزیزم....

نیمه ی تابستان برای من روز مقدسیت.... مقدس ترین روز سال.... نیمه ی تابستان... روز تولد پدر است.

تولدت مبارک و تا همیشه شاد و سلامت باشی 

دوستت دارم

از این جبر جغرافیایی

خیلی خوشحالم شاید... خوشحال که هستم... بعد یک سال و ۳۵۰ و اندی روز شاید به زودی برم به دیدن دوست عزیز و رفیق شفیقم.... بعد یک سال و اندی قراره دوستم را یک سر دیگه ی دنیا ببینم... خوسحالم و می ترسم که این یک سال و اندی بشه دو سال... بین من و شما یک پل فاصله است، پلی که پنج دقیقه ای می شه پیاده ازش رد شد... ولی این سر پل کجا و ان سر پل کجا... 

یک سر کانادا و دیگری آمریکا و برای من ایرانی رد شدن از این پل داستان ها دارد... و نگرانی ها و ترس ها ... یک سر پل من نشسته ام و سر دیگرش رفیق شفیق... یک پل و دو دنیا... و داستان غم انگیز جبر جغرافیایی...

شاید اجازه ی ورود متعدد داشته باشم تا شاید شده حتی برای مدتی کوتاه هر وقت دلم برای رفقام تنگ شد... کوله ام را پشتم بندازم و از این پل رد شوم ... شاید... 

برای من و ما که کیلومترها از خانه دوریم... 

روز های غربت نشینی۱

من الان نزدیک دو سال است که خارج از ایران زندگی می کنم... تجربه های زیبا و جالبی از همه ی دنیا.

سال اولی که از ایران آمدم بیرون توی انگلیس بودم. تجربه ی فوق العاده ی آشنایی با آدم هایی از گوشه کنار دنیا از چین تا آمریکا ... دوستی ها عجیب... روزهای کم نظیری تو زندگی من بود که شاید یک روز مفصل راجع بهش نوشتم... 

و حالا ۶ ماهی است که کوچ کردم به کانادا... دنیایی کاملا جدید.... زندگی در آمریکای شمالی... تجربه های کاملا نو ...

از همه ی این ها که بگذریم... چیزی که این روز ها را خاص تر می کند و عزیز تر... حضور دو نفر از عزیزترین دوستانم در شهر نزدیک محل اقامت من است. این که باعث می شه هر دو هفته یک بار سوار اتوبوس شوم و بیام به تورنتو... شهری با همه نوع أدمی از همه جای دنیا... با محله ای که در و دیوار هایش تماما فارسی نوشته شده است... مثل تهرانی که همه آرزوی داشتنش را داریم... فقط بدون خانواده ام که اگر اینجا بودند زندگیم کامل بود ....


بگذریم...


ادامه نوشته

امروز ـ من!

روز های سرشار از تلاش... لذت.... دوری.... دلتنگی... روز های سرشار از خوشحالی و خستگی... ترس و انگیزه.... روزهای ۲۵ سالگی...


ادامه نوشته

حالا ما که می نویسیم... کسی که نمی خونه

مهم نیست که چه جوری زندگی کنی همیشه یه گروه بودن که بهتر از تو بودن یک گروه هم بودن که بدتر از تو عمل کردن... مهم نیست کجایی و چه کاره... همیشه بهتر و بدتر از این هم وجود داشته و خواهد داشت... سعی کن با این شرایطی که داری بسازی و ازش لذت ببری...

غرغر الکی

نمی خوام اینجا بشه جایی برای غر غر کردن... اما ادم روزهایی تو زندگیش هست که همینجوری بی خودی از خودش متنفره.... هی فکر می کنه که چقدر به درد نخور و احمقه... که حالا تو این بیست و پنج سال گذشته ی زندگیش چی کار کرده...


پاییز می رود، امشب شب یلداست و فردا زمستان!

امشب طولانی ترین شب سال است، جالبه که تولد خورشید روز اول زمستونه.... قشنگه که یلدا داریم. یلدا را دوست دارم، با داستان های زیبایی که دارد... توصیف زیبایی است از دنیا.... از طولانی ترین و تاریک ترین شب سال! 


آرشیو وبلاگ

امروز که به آرشیو وبلاگم نگاه می کردم یک لحظه شوکه شدم... توی مهر ۸۷ متنی که نوشتم اینه که در سه سالگی وبلاگم دوباره شروع می کنم. (متاسفانه اون موقع مجبور شدم همه ی مطالب قبلی را پاک کنم) ولی اون مهم نیست... مهم اینه که اگر مهر ۸۷ وبلاگه من ۳ ساله بوده یعنی الان که آذر ۹۱ است وبلاگ من ۷ ساله است؟؟؟؟ یعنی الان من هفت سال کم یا زیاد دارم وبلاگ می نوبسم... کی این هفت سال گذشت که من نفهمیدم ...؟

یعنی الان من چقدر با اون دختر فرق دارم... راستش یک ذره می ترسم که برگردم و مطالب قبلی را بخونم... می ترسم که خیلی عوض شده باشم و خودم هم نفهمیده باشم...

هذیون های شب امتحان

این چهار ماه اخیر خیلی چهار ماه فشرده ای بود واسم.... بلافاصله بعد از تموم کردن تز فوق لیسانسم (منظورم از بلافاصله ۳ روز است) دکتری را شروع کردم. این بین سه - چهار بار اسباب کشیدمو کلی کار دیگه که باعث شده بیصبرانه منتظر تعطیلات باشم (تا بتونم با خیال راحت رو پروژم کار کنم...!!!!!)

 اینجا (کانادا) مدل زندگیشون با بقیه جاها که بودم خیلی فرق می کنه... شایدم مدل زندگی من خیلی فرق کرده... وقتی یک نفری بودنت می شه دو نفر همه چی کلی عوض می شه.... وقتی دانشجو دکتری هستی هم کلی چیز عوض می شه... حالا هم باید درس بخونم و هم باید درس بدهم و هم روی پروژه ام تمرکز کنم... حالا باید هی برم تورنتو تا شاید یه اخر هفته را بتونم با دوستام باشم... تازه بگذریم از این که اینجا یه دنیای جدید وجود داره که باید کشفش کرد و یه دنیا دلتنگی...کمتر از نه ساعت دیگه اولین پایان ترم در دوران دکتری رام را دارم و فقط یک پایان ترم دیگه مونده تا آخرین پایان ترم اجباری زندگیم.... 

به نظر می رسه کم کم یه دوره ی جدید از زندگیم داره شروع می شه... شایدم شده و من نمی دونم! اما هر چی هست من عجیب این دوره را دوست دارم (البته همه ی بقیه را هم خیلی دوست داشتم اما این یک چیز دیگست)

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم که زندگی بدون نوشتن توی وبلاگ واقعا سخته... خیلی سخته.

اعتراف می کنم و از  این به بعد بیشتر سعی می کنم که بنویسم.... برای خودم حداقل لازمه. مغزم پر از کلماته...