مقصد من
آدم گاهی دلش برای خونه خیلی تنگ می شه.... آدم دلش گاهی انقدر تنگ خونست که با کوچکترین بهونه ای دلش می خواد برگرده... حتی اگر بدونه که اونجا نصف اینی که اینجاست هم شاد نبود و نخواهد بود....
من یاد گرفتم توی جاده ی آرزو هام قدم بزنم حتی اگر این جاده را طی کردن خیلی سخت باشه.... من مقصدی ندارم... مقصد من همین جاده است... مقصد من راهمه.... راه من مقصدمه.... این راه بی پایان است.... تا من زنده ام و زندگی می کنم تا من آرزو دارم و قدرتی برای رسیدن بهش این راه ادامه داره....
به خاطر این جاده، به خاطر راه، به خاطر این هدف من از خونه ام آمدم بیرون، خیلی هم خوشحالم. اما آدم گاهی دلش برای خونه خیلی تنگ می شه....
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:14 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...