حسرتی که ننوشتم....(قرن 21)

چهارشنبه صبح خورشید سیاهپوش طلوع خواهد. هر جا که هستید چهارشنبه لحظه ی طلوع آفتاب بیدار باشید و خورشید نصفه را که طلوع می کند نگاه کنید. احتمالا صحنه ی زیبایی خواهد بود. قابل توجه دوستانی که در برج زندگی می کنند و دوربین خوبی دارند. از اون بالا بالاهای تهران حتما از این طلوع زیبا عکس های خوبی بگیرید 

درد مشترک (دردیست که درمان ندارد)

این مامان بابا هم موجودات جالبین! یعنی خیلی خوبنا. اما نگرانیشون در مورد بچه هاشون خیلی جالبه! موضوعم این نیست اما اینم بگم دوست دارند بچه هاشون مثل خودشون باشن اما موفق تر! جالب اینجاست که خیلی اوقات به خصوص تو ایران این اتفاق می افته! اگه هم نیافتاد که.... خدا واسه هیچ کس نیاره اون روزو چون جنگ اعصاب ـ بدیه! (اونا که می خوان متفاوت باشن می گنا)

اما ازینا که بگذریم نظرشون و یا شاید بهتر باشه بگم نگرانیاشون راجع به بچه هاشون خیلی جالبه واسه همینم هست که نصف ایرانیا آدرس وبلاگشون را به خانواده هاشون نمی دن. اسمشونم نمی نویسن که یه وقت مامان باباهاشون پیداشون نکنن! (حتی گاهی از دوستاشون می خوان که لینکی که می دن اسمشون را ننویسن. به همون دلیل بالا) خلاصه اگه ان وسط یه نفر بچگی کنه یا اعتماد به نفس بالایی داشته باشه و بگه مثلا من که کار بدی نمی کنم و پس اسمش را بنویسه! اونوقته که بعد از  هر پست با یکی از این جملات مواجه می شه!

- سیاسی ننویس میان می گیرنت....

- اجتماعی ننویس الان مردم می خونن فک می کنن چه دختر بدبختی هستی! آخه تو که تو ( با صدای او) زندگیت درد نداری که اینجوری مینویسی....

- عاشقانه ننویس فک می کنن دوست پسر داری فردا پس فردا که فامیلامون بخونن ابرومون می ره

- فلسفی ننویس می گن افسرده شدی

- مذهبی ننویس میگن سیاسی شدی

- از کارت ننویس. اصلا تو چرا کار می کنی مگه احتیاجی داری؟

- اصلا با اسم خودت چرا می نویسی همینجوری الکی آبرومون می ره

- .....

- اصلا چرا تو وبلاگ مینویسی مگه مرض داری ببندش...

و این گونه می شود که شما عصبانی می شوید و وبلاگتون را می بندید و با اسم مستعار یک وبلاگ می زنید و راحت به خانوادتون دروغ می گید که وبلاگ ندارید و کارتون را می کنید و دیگر هم بچه پررو بازی در نمیارید که من که کاری نمی کنم فقط می خوام هرچی به ذهنم اومد را بنویسم چرا با اسم خودم امضاش نکنم....

نتیجه این که یا سیاسی، مذهبی، اجتماعی، فلسفی، عاشقانه، تخیلی، و ... ننویسید (فقط علمی بنویسید که مردمم بگن چه آدم با سوادیه) یا با اسم خودتون ننویسید...


 از همه ی دوستانی که این درد مشترک را دارندمی خواهم که مابقی گزینه هایی که من یادم نیومد را اینجا کامنت بگذارند.

چرت و پرت (گریم می خواد)

این روزا خیلی لوس شدم. آهنگ گوش می دم گریم می گیره. به دوستام فک می کنم گریه ام می گیره. تو خیابون راه می رم گریه ام میگیره. هرکاری می کنم گریم می گیره. نمی دونم دلیلش چیه! بدبختی اینجاست که اشکمم نمیاد. فقط بغض می کنم و نمی توانم حرف بزنم. واقعا نمی فهمم دلیلش چیه! احتمالا استرس امتحاناست که طبق برنامه ی قبلی!!! با یک ماه تاخیر برگزار می شه البته شاید یه دلیلش این باشه که تازگی ها دانشگاه شریف جز دانشگاه های دولتی محسوب نمی شه!!!! وگرنه از صداسیمای ما که درست تر خبررسانی در جهان نیست. خلاصه این که این روزا خیلی لوس شدم. احتمالا به خاطر اینه که تنبل شدم و اصلا درس نمی خوانم این یه ماه را الکی هدر دادم. از بس لوسم و تنبل! نمی تونم رو درسام تمرکز کنم به خاطر همینم سریع اشکم درمیاد. نمی دانم چه مرگمه یعنی می دونما نمی خوام به رو خودم بیارم! آخه فک کنم دلم واسه دانشگاه تنگ شده! احتمالا به خصوص واسه تصویری که وقتی وارد همکف ابنس! می شی میبینی!(از در جنوبی!!!!!) آخه این روزا ازین تصویرا کم دیدم!!!! دل ـ دیگه خوب تنگ می شه! واسه همینم بود که چهارشنبه که رفتم دانشگاه طوری وارد ابنس شدم که حتما در شمالی باشه و از اون درم خارج شدم! فقط ابنسو دیدم از بس دلم برای دانشگاه و آدماش تنگ شده بود! ساعت ۹ که وارد شدم ۱۱ ازش خارج شدم و تا شب از خوشحالی سر همه داد می کشیدم!! تا دو روز بعدشم بغض داشتم از بس دلم تنگ شده بود!

خلاصه از حق نگذریم روزای خیلی خوبی دارما. کلی خوش می گذرونم! کلی خوشحالم هی! اما به هر حال چون یکم لوسم همش بغض می کنم و گریم می خواد


چشمه جان: خوب تو که من را میشناسی، اینم گفتن داره

در جواب دوستم استعداد: از بس این روزا سرعت اینترنتم پایینه کمتر می نویسم.

سوال سخت

داشتم به این فکر می کردم که چه سوالی است که دوست ندارم جوابش را بدم وقتی فهمیدم که چیه ترسیدم سوال سختیه از اون بدتر جوابش است که تمام آدم را نشان می دهد! پرسیدنم از خودمم سخت بود جوابش سخت تر...

هیس!

دیگه بهش اعتماد ندارم. اما این خصلت آدمهاست مثل همیشه به اینم عادت می کنم....

می ترسم دیگه دوستش هم نداشته باشم عادت کردن به این یکی واسم سخت تره از وقتی شناختمش دوستش داشتم همیشه هم این دوست داشتنه بیشتر می شد حالا در عرض ۱ ماه همه چیز عوض شده. کم کم دیگه نگرانش هم نیستم. شاید واسه این به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن یا نداشتن من فرقی به حالش نمی کند.انقدر آدمایی که دوستش ندارن زیادن که منی که دوستش دارم دیگه به چشم نمیایم کاری نمی تونم بکنم همیشه اینجوری بوده تا آخرم می مونه. منم هیچ کاری از دستم بر نمی آید این دوست داشتنه فقط حکم خود کشی داشت. شاید بهتر باشه که بی اهمیت باشه برام تا این که زندگیمو ازم بگیره. تو این ۱ ماهه خیلی چیزا عوض شده شایدم من اشتباه می کنم زمان که بگذره دنیا که از این ایستادنو در جا زدنه دست برداره و جلو بره شاید بفهمم هنوز دوستش دارم حتی با وجود این که این دوست داشتنه اندک تاثیری هم نداشته باشه....

بدون شرح

بهشت....

برزخ....

دوزخ....!!!