امروز توی تورنتو یک تجربه ی خیلی جالب داشتم. وقتی با متین از توی مترو داشتیم بیرون میومدیم صدای آهنگ گیتار و خواننده ی بسیار مسنی که داشت با حرارت تمام می خواند... تمام وجودم یک لحظه پر از خوشحالی شد... یک لحظه پر از آرامش و لذت لحظه ای که در آن بودم... و مثل همیشه حسرت بعد از آن... که ای کاش!!