روز های غربت نشینی۱
امروز توی تورنتو یک تجربه ی خیلی جالب داشتم. وقتی با متین از توی مترو داشتیم بیرون میومدیم صدای آهنگ گیتار و خواننده ی بسیار مسنی که داشت با حرارت تمام می خواند... تمام وجودم یک لحظه پر از خوشحالی شد... یک لحظه پر از آرامش و لذت لحظه ای که در آن بودم... و مثل همیشه حسرت بعد از آن... که ای کاش!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 7:26 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...