شاید برای آخرین بار...

قرار این بود که از گل فروش سر چهارراه گل نخری، مگر این که بچه باشه... آدم فقط از دخترک یا پسرک گل فروش گل می خره... اما حالا دیگر من هیچ گل خشکی توی اتاقم ندارم. شاید چون اینجا هیچ کودکی گل فروش نیست. شاید اینجا هیچ چهارراهی ندارد.

و یا شاید در این دنیایی که ما زندگی می کنیم دیگر گل ها معنا ندارند.... 


دلتنگی.....  

 از نوشتن هم بیزارم می کند این دلتنگی... نه که شاد نیستم که شاد می زیم... نه که راضی نیستم که اینجا از زدگیم خیلی راضیم.... فقط دلتنگی... بعضی روزها آدم را ناشاد می کند...