شاید برای آخرین بار...
قرار این بود که از گل فروش سر چهارراه گل نخری، مگر این که بچه باشه... آدم فقط از دخترک یا پسرک گل فروش گل می خره... اما حالا دیگر من هیچ گل خشکی توی اتاقم ندارم. شاید چون اینجا هیچ کودکی گل فروش نیست. شاید اینجا هیچ چهارراهی ندارد.
و یا شاید در این دنیایی که ما زندگی می کنیم دیگر گل ها معنا ندارند....
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:52 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...