ارزش
درسته که ارزش آدم ها به فکر و عقایدیه که دارند... اما این وسط عمل هم خیلی مهمه... تو نمی تونی یه سری حرف های خوب ردیف کنی و بعد موقع عمل خلافش را انجام بدی... بعد بشینی همه جا بگی که من رو زندگیم فکر کردم و می دونم می خوام چی کار کنم....
نه نمی تونی این کار را کنی و بعد انتظار داشته باشی که دیگران چیزی بهت نگن. تازه پیش خودت بقیه را ابله هم فرض کنی.....
حتی نمی تونی برخلاف رفتار و عقایدت عمل کنی و بعد بگی خوب این یه دوران از جوانیمه می گذره و چون من آدم خوش فکریم می تونم برگردم سر حرفام. تجربه درسته، اما وقتی می تونی کاری را کنی که حداقل انقدر مرد باشی تا بگی که آره این کارو کردمُ و چون عقیدمُ راجع به این موضوع عوض کردم....
اگه خلاف حرفات عمل کنی کمترین تاثیری که داره اینه که دل آدم هایی که به حرفات باور داشتن و تو رو بابت این حرفا و فکرهای خوبی که داشتی دوست داشتن، شکستی.... تازه بگذریم از بقیه ی تاثیراتی که بخوای نخوای روت می ذاره...
ارزش آدمها به کارهایی که می کنن وابسته است وگرنه حرف را که همه می تونن بزنن.... و فکر را که خیلی ها می تونند داشته باشند، اون که به حرفاش تحت هر شرایط روحی که هست بتونه عمل کنه ارزش داره وگرنه مطمئن باشه که فکرش عوض شدهُ یا خودش نخواسته که باور کنه یا نخواسته دیگران این را باور کنن....
لعنت به این جمله که یاد گرفتیمُ برای ماست مالی کردنِ کارهامون ازش استفاده می کنیم. لعنت به این " اینم یه دوره است بذار تجربه کنه و می گذره" هیچی نمی گذره، هر دوره ای و هر کاری تاثیرات خودش را دارهُ تو نمی تونی از تاثیراتش فرار کنی. در بهترین حالت اینه که فراموشش می کنی ولی بی تاثیر و گذشتن، معنی نداره.....
پ.ن: من هنوز تمام اون حرفهای خوبت را راجع به دوستی ها یادمهُ قبول دارم. اما کار تو..... فقط دل شکستن داشت و خودتم خوب می دونی که کاری که کردی خودخواهی بود نه به دوستی فکر کردی نه یاد حرفات افتادی.... من هنوز هم وقتی یادم می افته که چقدر به تو و حرفات اعتقاد داشتم و تو چه کردی ناراحت می شم....
دفعه ی بعد که یکی از دوستام این مدلی برخورد کنه (یعنی همیشه یه چیزی بگه و بعد برخلافش عمل کنه) ساکت نمی شینم...... یعنی نمی تونم تحمل کنم که ساکت بشینم...
پ.ن2: دوستم واقعا معذرت می خوام. می دونم رفتارم خیلی زشت و غیرمنطقی و خودخواهانه بود اما از تجربه های قبلیم خیلی ترسیدم. ترسیدم که عوض شی و خودت نباشی..... و من باز یکی از دوستای خوبمُ سر این ماجرای تکراری از دست بدم....
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...