مرزهای تحمل

دارم روی مرزهای تحملم قدم می زنم....

چرا باید از من کارهایی بخوان که در توانایی هام نیست...

چرا باید از من کارهایی بخوان که در توانایی هام هست اما تو برنامه هام نیست....

چرا اگر این کار ها را می خوان من باید انجام بدم....

چرا هیچ حق انتخابی به من داده نمی شه....

چرا من....؟ این همه ادم تو دنیا

دارم روی مرزهای تحملم قدم می زنم....

 

مطالعه می کنیم و درس می خوانیم و کتاب می خوانیم....

انگار پایانی ندارد این داستان ما....

از زمانی که یادمه تنها کاری که دوست داشتم بکنم، کتاب خوندنه انگار از خواندن همه ی کتاب های دنیا سیر نمی شم. (البته اگر مجبور نباشم) کتاب را ادم باید با لذت بخونه، نه مجبوری!

این روزا که درس می خوانم دلم برای کتاب خواندن های تا صبح تنگ شده. منتظرم درسام تموم شه که یه دل سیر کتاب داستان بخوانم.

دلم برای کتاب فروشی رفتن و شهر کتاب ها را گز کردن تنگ شده...

 

هوای پاییزی

امروز هوا، هوای بام بود....

دوست داشتم برم بام و از اون بالا تهران را نگاه کنم که تو این هوای پاییزی انقدر زیبا می شه ،و واسه خودم زمزمه کنم که : رقصم گرفته بود.... شاید اگر می توانستم با صدای سهیل نفیسی که می خونه رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی... برقصم. عجیب این آهنگ با حال و هوای من می خوند...

اما اندکی صبح تو خیابون ولیعصر قدم زدم....

به یاد اون روز تابستانی که تمام ولیعصر را راه رفتیم. به امید داشتن کلی پیاده روی جدید....