مرزهای تحمل
چرا باید از من کارهایی بخوان که در توانایی هام نیست...
چرا باید از من کارهایی بخوان که در توانایی هام هست اما تو برنامه هام نیست....
چرا اگر این کار ها را می خوان من باید انجام بدم....
چرا هیچ حق انتخابی به من داده نمی شه....
چرا من....؟ این همه ادم تو دنیا
دارم روی مرزهای تحملم قدم می زنم....
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...