گریه

بعضی وقت ها سر بعضی چیزها که از دستم خارجه و نمی تونم کاری بکنم براشون گریه می کنم.... تا حداقل خالی بشم.....

خداحافظی

وقتی با تلفن ازش خداحافظی می کنم کلی جلو خودم را می گیرم که گریه نکنم. داره میره و من نبودم تا باز باهم خونه مرسده اینا باشیم. چقدر دلم براش تنگ میشه. الانم دلم کلی براش تنگ شده.... کاش می تونستم پیشش باشم و ازش خداحافظی کنم. تلفنی خیلی سخت بود. خیلی سخت..... کاش اون روز رفته بودم دیدنش کاش اون روز می دیدمش... شاید تا خیلی بعد افسوس اینکه اون روز ندیدمش را بخورم.... به هر حال رقت و من ندیمش. امیدوارم هر جا میره کلی شاد و موفق باشه.....

آتش

بعضی وقت ها آدم بدجور شک می کنه. بین چیزی که هست. چیزی که می خواد باشه. چیزی که خانوادش ازش می خوان و خیلی چیزای دیگر. اما.... دنیا رو تو باید تجربه کنی. با اشتباه های خودت. حتی اگر برگردی و معذرت بخوای. بازم تو باید تجربش کنی. تو هیچ وقت نمی تونی درک کنی که آنیش داغه تا زمانی که بهش دست نزده باشی. حالا اگر تا آخر عمرت به حرف مامانت گوش داده باشی که آتیش داغه و دست به آتیش نزنی، هیچ وقت نمی فهمی که داغی یعنی چی.

تو می تونی با دنیای بزرگترات زندگی کنی. همیشه به حرفشون گوش بدی و آخرشم زندگی موفق مثل زندگی اونا داشته باشی، اما می تونی دنیای متفاوتی بسازی. می تونی از تجربه های دیگران استفاده کنی اما زندگی خودت را داشته باشی متفاوت با اون چیزی که اطرافیانت ازت می خوان یا اطرافیانت هستند.

من خواستم و می خوام که متفاوت باشم. از اشتباهات دیگران درس می گیرم ولی می خوام زندگی را خودم تجربه کنم. می خوام دستم را تو آتیش ببرم تا خودم بسوزم. اما حواسم هست که خودم تو آتیش نپرم....