آرشیو وبلاگ
امروز که به آرشیو وبلاگم نگاه می کردم یک لحظه شوکه شدم... توی مهر ۸۷ متنی که نوشتم اینه که در سه سالگی وبلاگم دوباره شروع می کنم. (متاسفانه اون موقع مجبور شدم همه ی مطالب قبلی را پاک کنم) ولی اون مهم نیست... مهم اینه که اگر مهر ۸۷ وبلاگه من ۳ ساله بوده یعنی الان که آذر ۹۱ است وبلاگ من ۷ ساله است؟؟؟؟ یعنی الان من هفت سال کم یا زیاد دارم وبلاگ می نوبسم... کی این هفت سال گذشت که من نفهمیدم ...؟
یعنی الان من چقدر با اون دختر فرق دارم... راستش یک ذره می ترسم که برگردم و مطالب قبلی را بخونم... می ترسم که خیلی عوض شده باشم و خودم هم نفهمیده باشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:40 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...