بنگ بنگ
با یکی از دوستانم که از دوستان (تقریبا) صمیمی ام بود و کمی قبل با هم مشاجره ای داشتیم قرار داشتم. یه روز دلم خیلی براش تنگ شده بود و زنگ زدم و خواستم ببینمش... طبق رسم همیشه قرارمون هات چاکلت سر پل پارک وی بود... هم را که دیدیم متوجه شدم چقدر دلم براش تنگ شده بود... به بهانه ی نهار نگهش داشتم دلم نمی خواست که انقدر زود از هم جدا شیم... اونم می دونم که دلش نمی خواست. سوار ماشین که شدیم بهم یه سی دی داد... بنگ بنگ! طبق عادت معمولش هر آهنگی که پخش می شد کلی راجع به خواننده اش و این که چقدر این آهنگ محبوب و .... صحبت کرد... نهار را برای زنده کردن کلی خاطره ی قدیمی دیگه توی لمیز زعفرانیه خوردیم و کلی خندیدم و از هم جدا شدیم... من قرار داشتم با یکی که بعد ها از دوستان خیلی خوبم شد و اون با دوست دخترش... جدا شدیم و این جدا شدن شاید خیلی طولانی بود... ولی من همیشه اون سی دی را گوش می دادم... تک تک آهنگاش را دوست داشتم و دارم... بنگ بنگ!
بعد از جدا شدنمون من رفتم دم رصد خانه چون ماشینم اونجا بود و دلم خواست که یه سر هم به رصد خانه بزنم و اونجا بود که دیدم که یکی از دوستانم از سفر!!!!!!! خیلی طولانی مدتی !!!! برگشته. دلم خیلی براش تنگ شده بود و چون این مدت سفرش! خطرناک بود نگرانش شده بودم.... با دیدنش خیلی خوشحال شدم. انقدر که دلم نخواست برم به قرار ملاقاتم و با کمال وقاحت فردی را که باهاش قرار داشتم قال گذاشتم (البته بگذریم که شاید همین اتفاق باعث شد که بعد ها انقدر دوستان خوبی بشیم) ... بنگ بنگ!
اون روز روز ویژه ای بود... نمی دونم همیشه توی ولیعصر رانندگی کردن، هات چاکلت رفتن واسم ویژه بوده و هست... اما آن روز خیلی ویژه بود. شاید واقعا به خاطر سی دی موزیکی بود که بهم دادی... یا شاید به خاطر اون 13 آهنگیه که واقعا دوستشون دارم... اما هر دفعه آهنگ ها را می شنوم دلم برای اون دوستم، اون دوستی و دوستیا خیلی خیلی تنگ می شه..... بنگ بنگ....!
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...