اعتراف می کنم
اعتراف می کنم که زندگی بدون نوشتن توی وبلاگ واقعا سخته... خیلی سخته.
اعتراف می کنم و از این به بعد بیشتر سعی می کنم که بنویسم.... برای خودم حداقل لازمه. مغزم پر از کلماته...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:29 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...