نمی دونم چرا انقدر دوست دارم که الان تو وبلاگم بنویسم، حرف خاصیم برای زدن ندارم اما دوست دارم که الان بنویسم.
الان گویا همه بیدارن! اینو از تعداد آ دم هایی که توی مسنجرم آنن می گم.
شب شلوغیه اینجا! شایدم همیشه اینجوریه و من خیلی کم این طرفا پیدام میشه! به هر حال الان دلم می خواد بنویسم! چیز دیگری که دلم می خواد اینه که یه چند روز با خیال راحت برم مسافرتُ فقط بخوابم و بازی کنم و گردش توی طبیعت داشته باشم. دلم می خواد این ترمم تموم شه و راحت شم از درس خوندن! شاید بتونم واسه دل خودم درس بخونم. دلم خیلی چیزا می خواد، دلم می خواد چند تا آدم را ببینمُ که دلم کلی براشون تنگ شده مثل نازنین
برای فردا کلی کار دارمُ می دونم تا صبح همش فکر می کنم که باید فردا چی کارا کنم و صبح که از خواب پا میشم به سختی می تونم حتی روشون تمرکز کنم از بس خستم...
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز....
امشب دلم یه عالمه بیرون قدم زدن می خواد. دلم ماه می خواد و آسمان و هوای خوب و شاید بالا پشت بومی که رو به یه تپه است.... دلم ستاره می خواد و برف می خواد و بارون!
حتی شاید دلم فقط یک بالکن یه جای بالای بالا می خواد که بتونم برم توشُ تهران را زیر پام ببینم! جایی که هوا بخورمُ کمی فک کنم. یا جایی که بتونم فقط زیبایی ببینم، ببینمُ فک نکنم!
امشب دلم هوای تازه می خواد، نوشتن می خواد، چرخیدن و نفس کشیدن می خواد....
............