ماه گرفتگی
مجنون منم که هر زمان از من روی می گیری، دیوانه می شوم... تب می کنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:1 توسط سحر رحمانی
درست است شاید می دانی که چه می خواهم بگویم اما من زنگ می زنم که بگویم جای تو خالیست و صدایت شاید برای دقیقه ای بتواند جای خالیت را پر کند....
گاهی این تلفن ها را جواب دهید شاید دوستی می خواهد فقط جویای حالت باشد
اما چرا غمگینم؟ چرا غصه دارم؟ من می دونم که اگر امروز از دستت بدم تا صد سال بعد هم که شده میام و به دستت میارم. می دونم که رفتن از ایران واسه ادامه تحصیل اونم نجوم خوندن جز این مسیر بوده و هست.برای این که توی مسیر آرزو هام هستم خوشحالم. فکر اینکه قراره به زودی برم لندن و اونجا نجوم بخونم گاهی باعث می شود که از خوشحالی بخواهم داد بزنم.
این وسط چیزی کم شده. شایدم زیاد شده. چون همیشه خوشحال نیستم. خوشحالیم خیلی کمه. شاید واقعا فکر ویزا باشد.... اما
.
.
.
.
.
.
ته دلم می دونم که به این راه چیزی اضافه شده و داستان غم من، داستان دوریه....