آن ها از ما می ترسند!

برام جالب است که چرا آدم هایی که رییس جاییند یا کار مهمی در دست دارند هیچ زمانی از تاریخ درس یاد نمی گیرند. و همیشه و همیشه کارشان به جایی می رسد که مجبور می شوند هر روز و هر روز فشار ها و محدودیت ها را بیشتر کنند تا جایی که کم کم از یک ساعتی به بعد در دانشگاه حکومت نظامی می دهند. هیچ زمان یاد نمی گیریم که کار ها را از ریشه درست کنیم...

سرگردانی هایی که پایان دارد...

خوب بالاخره تمام شد. بالاخره تصمیمم را گرفتم و دارم انجام می دم. فکر کردن ها و گیج بودن ها و ناراحت بودن ها بالاخره تمام شد. تصمیمم را گرفتم و دارم اجرا می کنم و خوشحالم. شاید پارسال این زمان تصور این که این جا باشم برایم خیلی سخت و دور از انتظار بود اما الان نه! به هر حال آدم ها همیشه عوض می شوند و من هم عوض شدم و این جوری راحت ترم. دنیامم زیباتر شده...