آن ها از ما می ترسند!
برام جالب است که چرا آدم هایی که رییس جاییند یا کار مهمی در دست دارند هیچ زمانی از تاریخ درس یاد نمی گیرند. و همیشه و همیشه کارشان به جایی می رسد که مجبور می شوند هر روز و هر روز فشار ها و محدودیت ها را بیشتر کنند تا جایی که کم کم از یک ساعتی به بعد در دانشگاه حکومت نظامی می دهند. هیچ زمان یاد نمی گیریم که کار ها را از ریشه درست کنیم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 21:15 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...