حس روزهای قدیم

امروز خیلی خوشحالم... با دوستانی نه چندان قدیمی و دوستی خیلی قدیمی رفتیم بیرون.... بعد از مدت ها حس روزهای قدیمم را داشتم... روزهایی که واقعا خوب و شاد بود... دور هم نشستن های لذت بخش... جای نسرین و شاهین و محسن خیلی خالی بود... دلم برای هر سه تاشون و برای خیلی  دیگر از دوستانم که الان دورند خیلی تنگ است... اما امروز فرق داشت... حسم مثل حس های قدیم بود...

نسرین روزهای توی آی دی اس اس ! یادته؟

محسن یادته وقتی از رصد خونه با پژمان برمی گشتیم؟

چقدر می خندیدیم... (اگر چه شما بیشتر به من می خندیدید اما باز خوب بود)

امروز واسم مثل اون روزها بود...

شاید به خاطر حس خوب خودم بود یا حس خوب پژمان یا هر جفتش... اما هر چی بود خیلی خوب بود....

به امید ادامه دار بودن این حسهای خوب...

روزهای آخر سال

روزهای آخر سال_ و حال و هوای عید و نوروز توی همه ی خانه ها و کوچه ها و خیابان ها و مدرسه ها و اداره ها و توی وجود تک تک ما پخش شده.... این وسط ماها همه دنبال خونه تکونی و خرید های نوروزیم... خیابان ها و مغازه ها پر از آدم های خوشحالی هست که مشغول خرید عید هستند تا با خوشی به استقبال سال جدید بروند....

این وسط اداره ها و مدارس و دانشگاه ها  همشون به بهانه ی تعطیلات دو هفته ای عید یا تعطیل شده اند یا نیمه وقت کار می کنند و .... ولی موضوع این است که این مسئله ازچه زمانی بین ما رواج داشته؟ از چه دورانی ما یاد گرفتیم که روزهای کاری را تبدیل به روزهای تعطیلی کنیم به بهانه ی این که دو هفته ی بعدش را تعطیلیم؟ این که از چه زمانی این عادت زشت عادت ما شده است را نمی دانم اما حداقل می دانم که در زمان دکتر مصدق این اتفاق نمی افتاد... شاهدش هم این که دکتر مصدق در روز 29 اسفند موفق شد که صنعت نفت را ملی کند... امیدوارم یعنی واقعا امیدوارم که امسال و سال ها دیگر از روزهای کاریمون نهایت استفاده را ببریم....

این روزهای من...

بالاخره اسمش را پیدا کردم. اسم حس این روزهایم را می گویم....

ترس است این حس...

ترس از اتفاق نیافتادن و ترس از اتفاق افتادن....

ترس است که باعث می شود نتوانم کتاب هایم را باز کنم. ترس است که باعث می شود سایت های مختلف را که باز می کنم تمام بدتن بلرزد. ترس است تمام این ها.... ترس از رفتن دوستی و ترس از نبود دوستی.... ترس مشترک این روزهایمان و ترس خود من... امروز جایی خواندم ترسی هست از این که به اندازه کافی خوب نباشی و این هم باید اضافه کرد به ترس هایم...

خوشحالم که اسمی برایش یافتم الان راحت تر می شود که با آن مقابله کرد..... وقتی اسم دارد و می شناسیمش راحت تر می شود کارها....

دوری...

یه جایی توی کتاب آتش بدون دود ادر ابراهیمی ؛ مارال بانو می گه لعنت به جدایی و علی محمدی در جوابش می گه لعنت به مسبب جدایی... لعنت به مسبب جدایی

اخلاق

اخلاق

اخلاق اجتماعی

اخلاق دینی

اخلاق کاری

اخلاق

اخلاق

اخلاق

این روزها انگار با این کلمه مشکلی جدی دارم. کداممان به این همه اخلاق اعتقاد دارد؟ کداممان به این ها اهمیت می دهد؟

اخلاق...؟!!!