دلم بعضی چیزا رو فعلا نمی خواد
زندگی چه چیزایی را به آدما یاد نمی ده... یکیش اینه که یاد گرفتم رو آدما قضاوت نکنم. چون همیشه هم من عوض می شم هم اونا! ولی یه چیو نمیفهمم. آدمی که سه سال است که من را ندیده و نمی دونه تو این سه سال چه کارایی می کنم و چطور عوض شدم. آدمی که سه سال است که حتی با من حرف نزده چطور یهو به خودش اجازه می ده که بیاد و یه نظر راجع به من بده نظری که بر مبنای مدل ۳-۴ سال پیش منه.
تو این مدت یاد گرفتم که روی اعتقاداتم زیاد تعصب نشون ندم و زیاد کشتی نگیرم سر ایجورچیزا!
حالا که فک می کنم میبینم که باید جوابش را بدم:
یه سری اصول هست مال خودمه و بهش پایبندم و انجام می دمو به راحتی عوضش نمیکنم! دو سه تا هم بیشتر نیستن. بقیه اش را هم مهم نیست تو اینجوری حال می کنی من یه جور دیگه جفتشم همونقدر می تونه درست باشه که می تونه غلط.
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...