همین!
دیگر یواش یواش دارم خسته می شوم. دارم جون به لب می شوم. از آدم ها و ادعاهاشون. این روز ها، گفت و گو های لذت بخشی که دارم خیلی اندکند. شاید همون چند ساعت تو رصدخانه. اونم نمی دانم از عادت بود یا شایدم دلتنگی فراوان برای دوستم. شایدم به خاطر همین لذت لود که دلم تنگ شده بود. اما دیگر تحملم داره تمام می شه.
دیگر برایم مهم نیست که کی چی می گه کی چی نمی گه! دیگر برایم مهم نیست که می گه شبیه شریفی ها شدی. دیگه خسته شدم از بس خودم را به نفهمی زدم. خسته شدم از بس تلاش کردم هیچ چیزی نگویم بچه ی خوبی باشم. از مزخرفاتشون خسته شدم. از الان به بعد تنها می خواهم تمام بشه و تمام می کنم و خلاص! دیگه هیچی برایم اهمیت نداره اگر حتی درست نشد، تنهایی تا آخرش را می روم. دیگه مهم نیست. تنها چیزی که می خواهم اینه که یک سری چیزها تمام شود. یک سری لوس بازی ها تمام شود. می خواهم یک سری مزخرفات تکراری را نشنوم. همین!
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...