اینجا...

از ماشین پیاده می شی. دستکش هایت را دستت می کنی که لاکات معلوم نشه. شالت را محکم می بندی و می کشی جلو، مانتوت را پایین می کشی. زیپ کاپشنت را تا بالا می کشی که اگر مقنعه سرت نیست زیاد معلوم نشه و به سمت دانشگاه راه میفتی....

از در دانشگاه که وارد می شی به محض این که از جلو چشم خانم دم دری! رد میشی به حالت عادی بر می گردی!!!! در تمام مدت این فرآیند هم داری به این فکر می کنی که آخه چقدر باید دروغ بگی که از بچگی چقدر راحت بهمون یاد دادن که دروغ بگی ....

تو دانشگاه دسته راه انداختن با صدای بلند توی همه دانشگاه راه میرن و نوحه می خونن و تو تو این فکری که چقدر جالبه که واسشون اهمیت نداره که ممکنه گروهی الان سر کلاس باشند!!!!!

میری تو خیابان و لذت می بری که چقدر کلمات جالبی رو در و دیوار می خونی....! از این همه پلیس که تو خیابوناست لذت می بری... از این که می ری رستوران و بهت می گن که خانوم آقاها تو ردیف جداگانه بشینن لذت می بری و کلا از کلی چیز دیگه تو خیابون می بینی لذت می بری...

و شب در نهایت لذت بر می گردی خونه و به خودت می گی تا رفتن کم مونده....

این راه زیباست

برف می بارد...برف می بارد و همه آن بر پشت من  می نشیند. پشتم از سنگینی این همه برف خم شده. این برف ها خیلی سنگینند. می ترسم می ترسم از روزی که مثل درخت سرو حیاط خانه یمان که از سنگینی برفهای رویش شکست، من هم بشکنم. می ترسم چوب دستم که شاخه ایست خشکیده از همان درخت سروی که فروشکست باز زیر این بار برف بشکند. می ترسم. از تنها ماندن می ترسم. از این برف و بوران می ترسم از خم شدن در مقابلش می ترسم. به آسمان سرخ بالای سرم نگاه می کنم. به حیاط یکدست سفید روبه رویم. به کوچه که بلند و باریک است و در این مه، بی پایان می نماید. به ماشین ها که آن ها هم زیر این برف مثل من و درختان مدفون شده اند. به سکوت این شب می اندیشم و به برف....

ناگاه میان همه ی این ترس ها و برف ها و مه و قرمزی آسمان و سکوت...... جذب زیبایی رو به رویم می شم. که چقدر همه ی این ها کنار یکدیگر می توانند زیبا باشند...... گرمایی که از دیدن این همه زیبایی در بدنم جاری می شود، کمک می کند که برف ها را بتکانم. این رویای من است....

برف ها که می ریزند. ساکت چوبدستم را رویشان می گذارم و قدم به کوچه می گذارم. آری راه بلند و باریک و بی انتهاست. آری راه پر برف است و آسمان قرمز و همه جا پوشیده از مه. اما ...... این راه زیباست.    

خبر

خبر آمد، خبری در راه است....

وقتی آدم خیلی خیلی ناراحته، گاهی یک خبر خوب می تونه خوشحالش کند.

فاصله ی اوج ناراحتی و خوشحالی فقط می تواند یک جمله باشد. 

من الان خوشحالم....