فرزانگان
میرم سر کلاس............ وقتی میام بیرون همه ازم می پرسن که چرا انقدر عصبانیی؟
............!!!!!!!!!!!1
اینجا فرزانگان؟!
ما را برای این آفریده است که آدم ها را در یک نگاه بشناسیم....
یاد اون روز خیابون ولیعصر می افتم که پژمان می گفت که اگر می خوای راحت تر باشی باید این کار را ول کنی می گفت ادم های مثل ما نسلشون مثل دایناسورها منقرض شده تو هم نمی خواد از نسل دایناسور باشی زندگیت را کن دختر! اینجوری بهتره! از الان این عادت را کنار بذاری راحت تر زندگی می کنی.
خیلی فکر کردم تا تصمیم گرفتم و خیلی بیشتر سعی کردم که این کار را بکنم.
.
.
.
نمی تونم بگم راضی بودم یا نه! پژمان راست می گفت راحت تر بود این جوری زندگی کردن اما خوب مشکلات دیگه ای هم داره که دوستشون نداشتم حس می کردم نسبت به همه چی خنثی شدم!
بعد یکی باعث شد که تصمیمم را عوض کنم، نمی دونم چرا! شاید با دیدن اون دلم واسه خودم تنگ شد. می دونم باز یک روز می رسه که من خسته می شم و می گم دیگه نمی خوام از نسل دایناسور ها باشم و باز همون آش و همون کاسه!
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...