دیگه نوشتن را هم دوست ندارم!

نمی دونم خسته شدم یا حوصلم سر رفته یا خوشی زده زیر دلم....

فرزانگان

دیروز فرزانگان بالا بودم! فرزانگان که چه عرض کنم. دیروز یک مدرسه ای بودم که اسمش گویا فرزانگان 2 است ولی روی ساختمان مدرسه زدن فضیلت! بهمون کلی کاغذ دادن که بیاید این را پر کنید برای پرونده. روی کاغذ ها تماما نوشته آموزش و پرورش منطقه 1! 

میرم سر کلاس............ وقتی میام بیرون همه ازم می پرسن که چرا انقدر عصبانیی؟

............!!!!!!!!!!!1

اینجا فرزانگان؟!

ما را برای این آفریده است که آدم ها را در یک نگاه بشناسیم....

داره می گه بار اولم نبود که این کار را می کنم و هر دفعه می فهمم که ارزش نداره و باز چند وقت بعد بر می گردم و همون آش و همون کاسه!

یاد اون روز خیابون ولیعصر می افتم که پژمان می گفت که اگر می خوای راحت تر باشی باید این کار را ول کنی می گفت ادم های مثل ما نسلشون مثل دایناسورها منقرض شده تو هم نمی خواد از نسل دایناسور باشی زندگیت را کن دختر! اینجوری بهتره! از الان این عادت را کنار بذاری راحت تر زندگی می کنی.

خیلی فکر کردم تا تصمیم گرفتم  و خیلی بیشتر سعی کردم که این کار را بکنم.

.

.

.

نمی تونم بگم راضی بودم یا نه! پژمان راست می گفت راحت تر بود این جوری زندگی کردن اما خوب مشکلات دیگه ای هم داره که دوستشون نداشتم حس می کردم نسبت به همه چی خنثی شدم! 

بعد یکی باعث شد که تصمیمم را عوض کنم، نمی دونم  چرا! شاید با دیدن اون دلم واسه خودم تنگ شد. می دونم باز یک روز می رسه که من خسته می شم و می گم دیگه نمی خوام از نسل دایناسور ها باشم  و باز همون آش و همون کاسه!