خیلی خوشحالم شاید... خوشحال که هستم... بعد یک سال و ۳۵۰ و اندی روز شاید به زودی برم به دیدن دوست عزیز و رفیق شفیقم.... بعد یک سال و اندی قراره دوستم را یک سر دیگه ی دنیا ببینم... خوسحالم و می ترسم که این یک سال و اندی بشه دو سال... بین من و شما یک پل فاصله است، پلی که پنج دقیقه ای می شه پیاده ازش رد شد... ولی این سر پل کجا و ان سر پل کجا... 

یک سر کانادا و دیگری آمریکا و برای من ایرانی رد شدن از این پل داستان ها دارد... و نگرانی ها و ترس ها ... یک سر پل من نشسته ام و سر دیگرش رفیق شفیق... یک پل و دو دنیا... و داستان غم انگیز جبر جغرافیایی...

شاید اجازه ی ورود متعدد داشته باشم تا شاید شده حتی برای مدتی کوتاه هر وقت دلم برای رفقام تنگ شد... کوله ام را پشتم بندازم و از این پل رد شوم ... شاید... 

برای من و ما که کیلومترها از خانه دوریم...