از این جبر جغرافیایی
خیلی خوشحالم شاید... خوشحال که هستم... بعد یک سال و ۳۵۰ و اندی روز شاید به زودی برم به دیدن دوست عزیز و رفیق شفیقم.... بعد یک سال و اندی قراره دوستم را یک سر دیگه ی دنیا ببینم... خوسحالم و می ترسم که این یک سال و اندی بشه دو سال... بین من و شما یک پل فاصله است، پلی که پنج دقیقه ای می شه پیاده ازش رد شد... ولی این سر پل کجا و ان سر پل کجا...
یک سر کانادا و دیگری آمریکا و برای من ایرانی رد شدن از این پل داستان ها دارد... و نگرانی ها و ترس ها ... یک سر پل من نشسته ام و سر دیگرش رفیق شفیق... یک پل و دو دنیا... و داستان غم انگیز جبر جغرافیایی...
شاید اجازه ی ورود متعدد داشته باشم تا شاید شده حتی برای مدتی کوتاه هر وقت دلم برای رفقام تنگ شد... کوله ام را پشتم بندازم و از این پل رد شوم ... شاید...
برای من و ما که کیلومترها از خانه دوریم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 2:6 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...