عید آمد عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
سال 89 هم شروع شد. یادم میاد پارسال برای تبریک عید نوشتم که به امید این که امسال مرزهای بزرگتری داشته باشیم. فقط یادم رفت بنویسم که آدم ها با مرزهاشون شناخته می شن، شخصیت تو را مرزهات مشخص می کنه و اگر مرزهاتو ناخواسته رد کنی .....
امسال آرزو می کنم برای خودم و همه ی دوستام که مرزهامونو بشناسیم خوب هم بشناسیم که اگر خواستیم مرزهامونو بزرگتر کنیم بفهمیم که چی کار می کنیم . وقتی خط قرمزی رد می شه برگشتی وجود ندارد اگر خواستیم خط قرمزهامونو ببریم عقب بهتره همه یادمون باشه که دیگر برگشتی وجود ندارد...
به امید این که امسال دیگر دل کسی را نشکنم
سال نو مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 21:38 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...