گام آخر شروع راه دیگر
باز شاهین اومد و رفت.
احتمالا دفعه دیگر که بیاد خیلیامون ایران نباشن. دیروز یادم افتاد که چقدر خوبه که آدما گاهی دور هم جمع شن و فقط خاطره های قدیمیشونو مرور کنن. این جوری یادشون میاد. که قدیما چی بودن....
این بار هم دلم برایش تنگ می شه، مثل همیشه که نیست، مثل همه دوستام که نیستن.....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 21:2 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...