کاش دنیا مثل فیلم ها بود...
این روزها روزهای عجیبیست!
وقتی علیرضا اون پیامک عجیب را در مورد ایرادهای من گفت شوکه شدم....
عادت کردم یا عادت داشتم را یادم نمیاد. به خاطر این عادت است که اینجوری هستم و نیستم.
توی فیلم ها همه چی چقدر ساده است. همه چی پشت هم و سریع می گذره اما اینجا، توی دنیای واقعی همه چی خیلی کندِ. حرف ها از یاد نمی رند، نامه ها سریع نمی رسند، آدم ها فراموش نمی شوند و اتفاق های زندگی سریع نمی گذرند و شاید سریع می گذرند و ما نمی فهمیم! فقط وقتی متوجه می شویم که نگاه می کنیم و می بینیم که ای وای چقدر همه چی زود گذشته و زندگیت واقعا عین فیلماست! اما این روز ها خیلی کند می گذرد خیلی.........
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 21:30 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...