مردن یعنی...
به اعتقاد خیلی ها آدما وقتی میمیرن که دیگه نفس نکشنُ قلبشون نزنه....
دکتر اجتهادی سر کلاس بیوفیزیک مردن را تعادل گرمایی با محیط تعریف می کنه، ولی بعدش بلافاصله میگه به تعادل رسیدن یعنی مردن!
و راست می گه وقتی زندگیت به تعادل برسه وقتیه که مردی! حتی اگر خودت نفهمیده باشی....
این تعادل گاهی تعادل واقعی هم نیست، گاهی بی تفاوت بودن نسبت به همه چی یک تعادل کاذب را ایجاد می کند، که بلایی سر آدم میاره که آرزو می کنه کاش مرده بود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:39 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...