درد مشترک (دردیست که درمان ندارد)
این مامان بابا هم موجودات جالبین! یعنی خیلی خوبنا. اما نگرانیشون در مورد بچه هاشون خیلی جالبه! موضوعم این نیست اما اینم بگم دوست دارند بچه هاشون مثل خودشون باشن اما موفق تر! جالب اینجاست که خیلی اوقات به خصوص تو ایران این اتفاق می افته! اگه هم نیافتاد که.... خدا واسه هیچ کس نیاره اون روزو چون جنگ اعصاب ـ بدیه! (اونا که می خوان متفاوت باشن می گنا)
اما ازینا که بگذریم نظرشون و یا شاید بهتر باشه بگم نگرانیاشون راجع به بچه هاشون خیلی جالبه واسه همینم هست که نصف ایرانیا آدرس وبلاگشون را به خانواده هاشون نمی دن. اسمشونم نمی نویسن که یه وقت مامان باباهاشون پیداشون نکنن! (حتی گاهی از دوستاشون می خوان که لینکی که می دن اسمشون را ننویسن. به همون دلیل بالا) خلاصه اگه ان وسط یه نفر بچگی کنه یا اعتماد به نفس بالایی داشته باشه و بگه مثلا من که کار بدی نمی کنم و پس اسمش را بنویسه! اونوقته که بعد از هر پست با یکی از این جملات مواجه می شه!
- سیاسی ننویس میان می گیرنت....
- اجتماعی ننویس الان مردم می خونن فک می کنن چه دختر بدبختی هستی! آخه تو که تو ( با صدای او) زندگیت درد نداری که اینجوری مینویسی....
- عاشقانه ننویس فک می کنن دوست پسر داری فردا پس فردا که فامیلامون بخونن ابرومون می ره
- فلسفی ننویس می گن افسرده شدی
- مذهبی ننویس میگن سیاسی شدی
- از کارت ننویس. اصلا تو چرا کار می کنی مگه احتیاجی داری؟
- اصلا با اسم خودت چرا می نویسی همینجوری الکی آبرومون می ره
- .....
- اصلا چرا تو وبلاگ مینویسی مگه مرض داری ببندش...
و این گونه می شود که شما عصبانی می شوید و وبلاگتون را می بندید و با اسم مستعار یک وبلاگ می زنید و راحت به خانوادتون دروغ می گید که وبلاگ ندارید و کارتون را می کنید و دیگر هم بچه پررو بازی در نمیارید که من که کاری نمی کنم فقط می خوام هرچی به ذهنم اومد را بنویسم چرا با اسم خودم امضاش نکنم....
نتیجه این که یا سیاسی، مذهبی، اجتماعی، فلسفی، عاشقانه، تخیلی، و ... ننویسید (فقط علمی بنویسید که مردمم بگن چه آدم با سوادیه) یا با اسم خودتون ننویسید...
از همه ی دوستانی که این درد مشترک را دارندمی خواهم که مابقی گزینه هایی که من یادم نیومد را اینجا کامنت بگذارند.
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...