سوال سخت
داشتم به این فکر می کردم که چه سوالی است که دوست ندارم جوابش را بدم وقتی فهمیدم که چیه ترسیدم سوال سختیه از اون بدتر جوابش است که تمام آدم را نشان می دهد! پرسیدنم از خودمم سخت بود جوابش سخت تر...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 22:51 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...