چرت و پرت (گریم می خواد)
این روزا خیلی لوس شدم. آهنگ گوش می دم گریم می گیره. به دوستام فک می کنم گریه ام می گیره. تو خیابون راه می رم گریه ام میگیره. هرکاری می کنم گریم می گیره. نمی دونم دلیلش چیه! بدبختی اینجاست که اشکمم نمیاد. فقط بغض می کنم و نمی توانم حرف بزنم. واقعا نمی فهمم دلیلش چیه! احتمالا استرس امتحاناست که طبق برنامه ی قبلی!!! با یک ماه تاخیر برگزار می شه البته شاید یه دلیلش این باشه که تازگی ها دانشگاه شریف جز دانشگاه های دولتی محسوب نمی شه!!!! وگرنه از صداسیمای ما که درست تر خبررسانی در جهان نیست. خلاصه این که این روزا خیلی لوس شدم. احتمالا به خاطر اینه که تنبل شدم و اصلا درس نمی خوانم این یه ماه را الکی هدر دادم. از بس لوسم و تنبل! نمی تونم رو درسام تمرکز کنم به خاطر همینم سریع اشکم درمیاد. نمی دانم چه مرگمه یعنی می دونما نمی خوام به رو خودم بیارم! آخه فک کنم دلم واسه دانشگاه تنگ شده! احتمالا به خصوص واسه تصویری که وقتی وارد همکف ابنس! می شی میبینی!(از در جنوبی!!!!!) آخه این روزا ازین تصویرا کم دیدم!!!! دل ـ دیگه خوب تنگ می شه! واسه همینم بود که چهارشنبه که رفتم دانشگاه طوری وارد ابنس شدم که حتما در شمالی باشه و از اون درم خارج شدم! فقط ابنسو دیدم از بس دلم برای دانشگاه و آدماش تنگ شده بود! ساعت ۹ که وارد شدم ۱۱ ازش خارج شدم و تا شب از خوشحالی سر همه داد می کشیدم!! تا دو روز بعدشم بغض داشتم از بس دلم تنگ شده بود!
خلاصه از حق نگذریم روزای خیلی خوبی دارما. کلی خوش می گذرونم! کلی خوشحالم هی! اما به هر حال چون یکم لوسم همش بغض می کنم و گریم می خواد
چشمه جان: خوب تو که من را میشناسی، اینم گفتن داره![]()
در جواب دوستم استعداد: از بس این روزا سرعت اینترنتم پایینه کمتر می نویسم.
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...