اینجا...
از ماشین پیاده می شی. دستکش هایت را دستت می کنی که لاکات معلوم نشه. شالت را محکم می بندی و می کشی جلو، مانتوت را پایین می کشی. زیپ کاپشنت را تا بالا می کشی که اگر مقنعه سرت نیست زیاد معلوم نشه و به سمت دانشگاه راه میفتی....
از در دانشگاه که وارد می شی به محض این که از جلو چشم خانم دم دری! رد میشی به حالت عادی بر می گردی!!!! در تمام مدت این فرآیند هم داری به این فکر می کنی که آخه چقدر باید دروغ بگی که از بچگی چقدر راحت بهمون یاد دادن که دروغ بگی ....
تو دانشگاه دسته راه انداختن با صدای بلند توی همه دانشگاه راه میرن و نوحه می خونن و تو تو این فکری که چقدر جالبه که واسشون اهمیت نداره که ممکنه گروهی الان سر کلاس باشند!!!!!
میری تو خیابان و لذت می بری که چقدر کلمات جالبی رو در و دیوار می خونی....! از این همه پلیس که تو خیابوناست لذت می بری... از این که می ری رستوران و بهت می گن که خانوم آقاها تو ردیف جداگانه بشینن لذت می بری و کلا از کلی چیز دیگه تو خیابون می بینی لذت می بری...
و شب در نهایت لذت بر می گردی خونه و به خودت می گی تا رفتن کم مونده....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:5 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...