برف می بارد...برف می بارد و همه آن بر پشت من  می نشیند. پشتم از سنگینی این همه برف خم شده. این برف ها خیلی سنگینند. می ترسم می ترسم از روزی که مثل درخت سرو حیاط خانه یمان که از سنگینی برفهای رویش شکست، من هم بشکنم. می ترسم چوب دستم که شاخه ایست خشکیده از همان درخت سروی که فروشکست باز زیر این بار برف بشکند. می ترسم. از تنها ماندن می ترسم. از این برف و بوران می ترسم از خم شدن در مقابلش می ترسم. به آسمان سرخ بالای سرم نگاه می کنم. به حیاط یکدست سفید روبه رویم. به کوچه که بلند و باریک است و در این مه، بی پایان می نماید. به ماشین ها که آن ها هم زیر این برف مثل من و درختان مدفون شده اند. به سکوت این شب می اندیشم و به برف....

ناگاه میان همه ی این ترس ها و برف ها و مه و قرمزی آسمان و سکوت...... جذب زیبایی رو به رویم می شم. که چقدر همه ی این ها کنار یکدیگر می توانند زیبا باشند...... گرمایی که از دیدن این همه زیبایی در بدنم جاری می شود، کمک می کند که برف ها را بتکانم. این رویای من است....

برف ها که می ریزند. ساکت چوبدستم را رویشان می گذارم و قدم به کوچه می گذارم. آری راه بلند و باریک و بی انتهاست. آری راه پر برف است و آسمان قرمز و همه جا پوشیده از مه. اما ...... این راه زیباست.