آتش
بعضی وقت ها آدم بدجور شک می کنه. بین چیزی که هست. چیزی که می خواد باشه. چیزی که خانوادش ازش می خوان و خیلی چیزای دیگر. اما.... دنیا رو تو باید تجربه کنی. با اشتباه های خودت. حتی اگر برگردی و معذرت بخوای. بازم تو باید تجربش کنی. تو هیچ وقت نمی تونی درک کنی که آنیش داغه تا زمانی که بهش دست نزده باشی. حالا اگر تا آخر عمرت به حرف مامانت گوش داده باشی که آتیش داغه و دست به آتیش نزنی، هیچ وقت نمی فهمی که داغی یعنی چی.
تو می تونی با دنیای بزرگترات زندگی کنی. همیشه به حرفشون گوش بدی و آخرشم زندگی موفق مثل زندگی اونا داشته باشی، اما می تونی دنیای متفاوتی بسازی. می تونی از تجربه های دیگران استفاده کنی اما زندگی خودت را داشته باشی متفاوت با اون چیزی که اطرافیانت ازت می خوان یا اطرافیانت هستند.
من خواستم و می خوام که متفاوت باشم. از اشتباهات دیگران درس می گیرم ولی می خوام زندگی را خودم تجربه کنم. می خوام دستم را تو آتیش ببرم تا خودم بسوزم. اما حواسم هست که خودم تو آتیش نپرم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 3:14 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...