خداحافظی
وقتی با تلفن ازش خداحافظی می کنم کلی جلو خودم را می گیرم که گریه نکنم. داره میره و من نبودم تا باز باهم خونه مرسده اینا باشیم. چقدر دلم براش تنگ میشه. الانم دلم کلی براش تنگ شده.... کاش می تونستم پیشش باشم و ازش خداحافظی کنم. تلفنی خیلی سخت بود. خیلی سخت..... کاش اون روز رفته بودم دیدنش کاش اون روز می دیدمش... شاید تا خیلی بعد افسوس اینکه اون روز ندیدمش را بخورم.... به هر حال رقت و من ندیمش. امیدوارم هر جا میره کلی شاد و موفق باشه.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:3 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...