چو ایران نباشد تن من مباد
چه عبارت فراموش شده ایست این عبارات:
شرف ایرانی، عزت ایرانی، اعتماد به نفس ایرانی، مهمان نوازیشون، درستکاریشان، فرهنگ و هنر و هنر دوستی و....
چه دروغی است که به خوردمان می دهند و چه استفاده ای که نمی شه از این دروغ ها. چه کلاهی که سرمان نرفته همه وقت خدا مسلمانیم هر جا که بخوان ما شدیم ایرانی با فرهنگ! و اگر می خواهید فرهنگ را ببینید و تمام عزت و شرف و هر کوفت و زهر مار دیگری را بهتره یک روز دو ساعت وقت بگذارید و برید تو خیابون ها قدم بزنید. کی قراره اوضاع کمی بهتر شه؟ تا کی با پول خر نشیم؟ تا کی؟ تا کی قراره از ترس حرف در آوردن واسمون تا کمر جلو و این و اون خم شیم. تا کی؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:40 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...