بخند مصنوعی
یکی بود یکی نبود 4 تا دوست بودند که سه سال از زندگیشون تقریبا هرروز باهم بودند...
یکی بود و یکی نبود و 4 تا دوست بودند که هم را خیلی دوست داشتند...
یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که موقع خنده و گریه و خوشی و ناخوشیاشون با هم بودند...
یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که با هم جوونی را تجربه کردند...
و یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که همدیگر را خیلی دوست داشتند...
حالا یکی نبود و یکی نیست و این 4تا دوست مجبورند از هم دور شن و خدا می دونه که کی باز می تونند 4تایی دور هم جمع شن...
.......
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:57 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...