وقتی تلفنی زنگ می خورد...
این روز ها هی به آدم های مختلف زنگ می زنم و همش هم جواب نمی گیرم....
درست است شاید می دانی که چه می خواهم بگویم اما من زنگ می زنم که بگویم جای تو خالیست و صدایت شاید برای دقیقه ای بتواند جای خالیت را پر کند....
گاهی این تلفن ها را جواب دهید شاید دوستی می خواهد فقط جویای حالت باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:23 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...