ما و امتحان 10 روزمون...
خب 10 روزی بود که بابا مسافرت بود و مامان به خاطر تولد رادوین، خونه ستاره بود....
پس من و ستی باهم تنها موندیم و الان که همه آمدن خونه ی ما و دوباره همه پیش همیم، من و ستی از آزمایش 10 روز تنها موندن تو خونه سربلند بیرون آمدیم و خونه را منفجر نکردیم.... البته من که می دونستم از پسش بر میام اما به مامانم حداقل ثابت شد....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 22:40 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...