دلتنگی هام...
این روز ها دیگر نه خودم را می شناسم نه می فهمم. فقط دلتنگمُ می خوام درس بخونم تا به دلتنگیام فکر نکنمُ شاید این بار حلش کنم...
فقط فیزیک خوندن باعث می شه که فکر کنم. دارم فیزیک می خونم نه برای GRE نه برای کنکور برای اینکه کمک کنه شاید احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.... شاید تمرکز کنم ....
این روزا خبرهای خوشحال کننده حتما با یه رفتنی همراهه. هر کی می گه آخ جون فلان دانشگاه قبولم کرد یعنی اینکه داره میره. رفتن دلتنگی داره و من دلتنگ اوناییم که رفتن....
خبر بدم که تا دلت بخواد هست.... از رفتن ها اونم همه مدله...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 1:56 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...