دلتنگی.....
از نوشتن هم بیزارم می کند این دلتنگی... نه که شاد نیستم که شاد می زیم... نه که راضی نیستم که اینجا از زدگیم خیلی راضیم.... فقط دلتنگی... بعضی روزها آدم را ناشاد می کند...
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 3:4 توسط سحر رحمانی
|
صدا از صدایی اومد که من وقتی تا دم دمای صبح بیدار می نشستم و کتاب می خوندم می شنیدم... اوایل فکر می کردم که صدای اذانی را در دور دست می شنوم. شاید چون گوش هایم به صدای اذان حساس بود (من همیشه تا اذان صبح کتاب می خوندم بعد می خوابیدم چون دوست نداشتم وقتی هوا روشن می شه بیدار باشم) اما بعد ها فهمیدم که صدای باد که داره سکوتش را فریاد می زنه... وبلاگ واسه من همین نقش را داره... چیزهایی که نمی تونم راحت بگم را می نویسم تا همه دنیا بتونن بخوننش...