تبليغاتX
صدا
صدایی که در ازل آغاز شده است، آیا در ابد به پایان می رسد؟
 مقصد من

آدم گاهی دلش برای خونه خیلی تنگ می شه.... آدم دلش گاهی انقدر تنگ خونست که با کوچکترین بهونه ای دلش می خواد برگرده... حتی اگر بدونه که اونجا نصف اینی که اینجاست هم شاد نبود و نخواهد بود.... 

من یاد گرفتم توی جاده ی آرزو هام قدم بزنم حتی اگر این جاده را طی کردن خیلی سخت باشه.... من مقصدی ندارم... مقصد من همین جاده است... مقصد من راهمه.... راه من مقصدمه.... این راه بی پایان است.... تا من زنده ام و زندگی می کنم تا من آرزو دارم و قدرتی برای رسیدن بهش این راه ادامه داره.... 

به خاطر این جاده، به خاطر راه، به خاطر این هدف من از خونه ام آمدم بیرون، خیلی هم خوشحالم. اما آدم گاهی دلش برای خونه خیلی تنگ می شه....

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در شنبه بیست و چهارم دی 1390  |
 این ذهن آشفته ی من
این ذهن آشفته ی من آرام نمی گیرد... که چرا آرام نمی گیرد که آرام بگیرد که خواب هایت را نبینم... آرام گیر از چه نمی دانم که چرا نا آرام است... آرام گیر این ذهن آشفته ی من آرام گیر...


|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390
 بنگ بنگ
بعضی دوستی ها برای آدم خیلی خاص هستند... بعضی دوستی ها برای آدم خیلی خاص تر هم می شوند... بعضی روز ها برای آدم خیلی به خصوص می شوند... اون روز برای من یکی از همون روز های خاص زندگیم بود... نمی دونم چرا شاید هیچ اتفاق خاصی نیفتاد برام.... اما اون روز برام خاصه... شاید به خاطر سی دی آهنگی بود که اون روز دریافت کردم و برام خیلی با ارزش بود. 

با یکی از دوستانم که از دوستان (تقریبا) صمیمی ام بود و کمی قبل با هم مشاجره ای داشتیم قرار داشتم. یه روز دلم خیلی براش تنگ شده بود و زنگ زدم و خواستم ببینمش... طبق رسم همیشه قرارمون هات چاکلت سر پل پارک وی بود... هم را که دیدیم متوجه شدم چقدر دلم براش تنگ شده بود... به بهانه ی نهار نگهش داشتم دلم نمی خواست که انقدر زود از هم جدا شیم... اونم می دونم که دلش نمی خواست. سوار ماشین که شدیم بهم یه سی دی داد... بنگ بنگ! طبق عادت معمولش هر آهنگی که پخش می شد کلی راجع به خواننده اش و این که چقدر این آهنگ محبوب و .... صحبت کرد... نهار را برای زنده کردن کلی خاطره ی قدیمی دیگه توی لمیز زعفرانیه خوردیم و کلی خندیدم و از هم جدا شدیم... من قرار داشتم با یکی که بعد ها از دوستان خیلی خوبم شد و اون با دوست دخترش... جدا شدیم و این جدا شدن شاید خیلی طولانی بود... ولی من همیشه اون سی دی را گوش می دادم... تک تک آهنگاش را دوست داشتم و دارم... بنگ بنگ!

بعد از جدا شدنمون من رفتم دم رصد خانه چون ماشینم اونجا بود و دلم خواست که یه سر هم به رصد خانه بزنم و اونجا بود که دیدم که یکی از دوستانم از سفر!!!!!!! خیلی طولانی مدتی !!!! برگشته. دلم خیلی براش تنگ شده بود و چون این مدت سفرش! خطرناک بود نگرانش شده بودم.... با دیدنش خیلی خوشحال شدم. انقدر که دلم نخواست برم به قرار ملاقاتم و با کمال وقاحت فردی را که باهاش قرار داشتم قال گذاشتم (البته بگذریم که شاید همین اتفاق باعث شد که بعد ها انقدر دوستان خوبی بشیم) ... بنگ بنگ!

اون روز روز ویژه ای بود... نمی دونم همیشه توی ولیعصر رانندگی کردن، هات چاکلت رفتن واسم ویژه بوده و هست... اما آن روز خیلی ویژه بود. شاید واقعا به خاطر سی دی موزیکی بود که بهم دادی... یا شاید به خاطر اون 13 آهنگیه که واقعا دوستشون دارم... اما هر دفعه آهنگ ها را می شنوم دلم برای اون دوستم، اون دوستی و دوستیا خیلی خیلی تنگ می شه..... بنگ بنگ....!


|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در دوشنبه نهم آبان 1390  |
 1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14-5-16-17-18-19-20-21-22-23-24
این هم تمام شد...

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390  |
 تمام غرغر ها و ناراحتی هایی که پشت این متن هست
این حقیقت است حقیقت خیلی تلخیه... اما می شه بهش از زاویه ی دیگری نگاه کرد...

من یک دخترم که تو ایران به دنیا امدم. تو ایران یه جورایی هر چی مربوط به دخترا می شه قبیحه... حتی من که از خانواده ای روشنفکر اومدم هم از این قاعده مستثنی نیستم... تو ایران صحبت کردن راجع به روابط زن و مرد قبیحه... هیچ وقت نفهمیدم که چرا یکی از طبیعی ترین اتفاق هایی که توی دنیا وجود داره انقدر تو ایران قبیح شناخته می شه.... یه جورایی مثل اینه که تو یه کشور حرف زدن راجع به غذا بد باشه تازه حرف زدن راجع به اون نه غذا خوردن!!!! تو ایران یه جورایی هر چی به دختر می شه قبیحه.... خندیدنش، بلند حرف زدنش، لباس پوشیدنش و غیره. حالا من به عنوان یه ایرانی اونم یه دختر ایرانی، آمدم به دنیایی که پر از آدم هایی از همه جای دنیاست. و دارم خودم را می شناسم. اینجاست که خوبیه تو ایران زندگی کردن مشخص می شه. من باید خودم را از اول بشناسم. به تمام ترسام غلبه کنم. باید تک تک رفتار هام و فکرای گذشته ام را بذارم کنار هم بهشون فکر کنم و ببینم کدوماشون واقعا درسته و کدوماشون فقط یه ذهنیت احمقانه است که یه زمانی یه سری آدم فقط برای سرکوب کردن زن ها به وجود آوردن. نظر کشور های مختلف راجع به این طرز فکر چیه و انتخاب کنم. این کار سختیه اما ارزشش را داره چون تو با شناخت خودت، خودت را عوض می کنی و تحت تاثیر جامعه ات نیستی.... یک دختر اروپایی یا آمریکایی هیچ وقت به اندازه ی من، ارزش خودش را نمی دونه. چون تمام مسایلی که برای اون ها بدیهی و حق مسلم محسوب می شه را من با فکر خودم بهش رسیدم و این ارزشمنده.

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390  |
 اینجوری که کلافه ای بدتر خوب دلُ بکن...
رفت... دخترک رفت... بالاخره چمدانش را بست و حرکت کرد... کلافه و خسته از هوای مه آلود خانه رفت جایی که بتواند نفس بکشد...

گریه کرد به خاطر هوای خانه و حالا می دانم نشسته در اتاق خانه ای و وقتی دارد چای می نوشد و به صدای ترومپتی که از خیابان می آید و به صدای دریا و مرغان دریایی گوش می دهد به خانه فکر می کند و به فردا...

دخترک رفت... رفت که آدم بهتری بشود... رفت که دنیای بهتری را تجربه کند... رفت که زندگی کند با تعریفی که از زندگی داشتت... او رفت

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در چهارشنبه دوم شهریور 1390  |
 بخند مصنوعی
یکی بود یکی نبود 4 تا دوست بودند که سه سال از زندگیشون تقریبا هرروز باهم بودند...

یکی بود و یکی نبود و 4 تا دوست بودند که هم را خیلی دوست داشتند...

یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که موقع خنده و گریه و خوشی و ناخوشیاشون با هم بودند...

یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که با هم جوونی را تجربه کردند...

و یکی بود و یکی نبود و 4تا دوست بودند که همدیگر را خیلی دوست داشتند...

حالا یکی نبود و یکی نیست و این 4تا دوست مجبورند از هم دور شن و  خدا می دونه که کی باز می تونند 4تایی دور هم جمع شن...

.......

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در جمعه چهاردهم مرداد 1390  |
 حالا چه کنم که ...
 نه دل موندن دارم و نه پر پرواز...

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در یکشنبه نهم مرداد 1390  |
 ورود آقایان ممنوع، اینجا بدون من، آقا یوسف
بعد از مدت ها سه فیلم که همزمان با هم اکران می شدند را روی پرده ی سینما دیدم...

ورود آقایان ممنوع، اینجا بدون من و آقا یوسف...

من بلد نیستم فیلم نقد کنم... دید هنری خوبیم ندارم... اما می خوام احساسم را راجع به این سه تا فیلم بگم.

ورود آقایان ممنوع: یک فیلم کمدی، که همونطور که تو تمام نقد ها و نظر هایی که راجع بهش خوندم  و از تیمی که روش کار کرده بود، انتظار داشتم، کمدی بسیار خوبی بود. اتفاقاش برام فابل درک بود. کمتر دختری این فیلم را می بینه و کلی خاطرات از دبیرستان براش مرور نمیشه... ما که سه تا دختر بودیم و داشتیم فیلم را نگاه می کردیم مرتب می گفتیم "دقیقا همین طوریه"... کلی خندیدم در طی فیلم و مطلبی را هم که قرار بود بگوید را کم و بیش به خوبی نشان داده بود. با این حال چند تایی سوتی داشت که از بس فیلم خوب بود به سختی به چشم میومد.

اگر می خواهید فیلمی ببینید که کلی بخندید حتما ورود آقایان ممنوع را ببینید.

 اینجا بدون من: این فیلم یک فیلم اجتماعی بود. راستش را بگویم توقعم خیلی خیلی بالاتر بود. شاید هم انقدر سطح فیلم بالا بود که من درک نمی کردم.... اما آدم های این فیلم به جز فاطمه معتمد آریا که خیلی خوب بازی کرده بود، برای من درک نشده باقی موند. بیماری عجیب دختر خانواده یا مریضی و بی حالی پسر خانواده، همش برام درک نشدنی بود و دروغ چرا؟ اصلا از دیدن این فیلم لذت نبردم.... (البته این را باز تاکید می کنم که شاید من آدمی باشم که فیلم را کلا درک نکرده باشد.)


آقا یوسف: آقا یوسف هم یک فیلم اجتماعیست. فیلمی که میشه به خوبی باهاش ارتباط برقرار کرد. آقا یوسف یک مرد دوست داشتنی که برای خانواده اش همه کاری انجام میده... دختر اقا یوسف که عاشق پدرشه ولی باز دلش می خواهد که دنبال زندگی خودش بره و خیلی دیگر از شخصیت های فیلم که همه آمدند و صحنه ای از زندگیی در تهران را نشان دادند و رفتند... من این فیلم را دوست داشتم. بازی فوق العاده ی مهدی هاشمی و داستان قویی که این فیلم داشت، آقا یوسف را تبدیل به یکی از دوست داشتنی ترین فیلم هایی که این چند ساله توی سینمای ایران دیده بودم تبدیل کرد. 

بعد از تماشای آقایوسف مجبور می شوید که فکر کنید اما فیلم آزار دهنده نیست... وقتی از سینما خارج می شوید می دانید که چرا این اتفاق ها افتاد و یا چرا آدم ها این کار ها را کردند! داستان برایتان آشناست، لباس های که توی خیابون می بینید واقعیه! همه چیز ملموسه و در عین ناراحت کنندگی و گیج کنندگی گاهی همه چی خیلی دوست داشتنی می شه...

اگر می خواهید فیلم اجتماعی خوبی ببینید، آقا یوسف را از دست ندهید.

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در دوشنبه سوم مرداد 1390  |
 ماه گرفتگی
مجنون منم که هر زمان از من روی می گیری، دیوانه می شوم... تب می کنم

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
 
 
بالا